از همه چیز و هیچ چیز



جایگاه زن در ایران قبل از اسلام...آن کجا و این کجا....

در جامعه ی بدوی ایران،وظیفه مخصوصی به عهده زن گذاشته شده بود:وی گذشته از آنکه نگهبان آتش و شاید اختراع کننده و سازنده ی ظروف سفالین بود،می بایست چوبدستی به دست گرفته در کوهها به جستجوی ریشه های خوردنی نباتات یا جمع آوری میوه های وحشی بپردازد.شناسایی گیاهان و فصل روییدن آنها و دانه هایی که می آوردند مولود مشاهدات طولانی و مداوم بود و او را به آزمایش کشت و ورز هدایت می کرد.

نخستین مساعی وی در باب کشاورزی در زمینهای رسوبی انجام گرفت و در همان حال که مرد اندک پیشرفتی کرده بود،زن با کشاورزی ابتدایی خود در دوره ی حجر متاخر که اقامت در غار بدان متعلق است،ابداعات بسیاری نمود.

در نتیجه می بایست عدم تعادلی بین وظایف زن و مرد ایجاد شود.و شاید همین امر اساس بعضی جوامع اولیه که زن در آنها بر مرد تفوق یافته، بوده است. در چنین جوامعی ( و همچنین در جوامعی که تعدد شوهران برای زن معمول است) زن کارهای قبیله را اداره می کند،و به مقام روحانیت می رسد و در عین حال زنجیر اتصال خانواده به وسیله ی زنان صورت می گیرد،چه زن ناقل خون قبیله به خالصترین شکل خود به شمار می رود.

خواهیم دید که این طرز اولویت زن یکی از امور مختص ساکنان اصلی نجد ایران بوده و بعد ها در آداب آریاییان فاتح وارد شده است.

قسمتی از کتاب ایران از آغاز تا اسلام نوشته ی رومن گیرشمن،باستان شناس و ایران شناس معروف فرانسوی.

پنجشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸٩  توسط hanie  | پيام هاي ديگران ()

 

تاریخ مرگ وماتم

راستش من اصولا آهنگهای داریوش رو گوش نمی کنم،صداش خیلی خوبه اما آهنگاش سریع منو می بره به فاز شهادت!!!

اما امروز صبح توی تاکسی داشتم میومدم این آهنگ داریوش رو گذاشته بود که فهمیدم اسمش تقویم بود.من به متن و شعرش  بیشتر توجه کردم و ...

واقعا دلم به درد اومد.

دلم خواست متنش رو برای شما هم بنویسم،اگه تونستید آهنگش رو حتما گوش کنید:

 

تاریخ مرگ و ماتم است این کهنه تقویم روی میز

هر برگ آنرا پاره کن میان شعله ها بریز

 

باید قلم گرفت به دست تقویم تازه ای نوشت!

باید که تن نداد و رفت به جستجوی سرنوشت

 

هر برگ این تقویم درد،روز دروغ و شیون است

تاریخ ما،حضور ما...در دست تو،دست من است

 

بر ما هرآنچه که گذشت،تاریخ ما نبود و نیست

آغاز ما عمر زمین،با خلقت دنیا یکیست

 

تا کی به فکر معجزه؟در انتظار حادثه؟

سوار سرنوشت تویی...پشت غبار حادثه

 

تا کی به ظلمت گم شدن؟جادو شدن؟زانو زدن؟

خدا ندارد احتیاج،به نذر تو،نیاز من

 

تقویم درد و تفرقه،ما را به عصر سنگ برد

این قوم در خود گمشده

از ذات خود شکست خورد

 

این کهنه تقویم غریب تکرار تاریخ عذاست

بی ابتدا بی انتهاست...

 

باید جهان را تازه دید رفت و به فردا ها رسید

برای یک آغاز نو نباید انتظار کشید...

 

به اعتماد دست هم باید گرفت از نو قلم...

باید که خط زد و نوشت از ابتدا قدم قدم

 

تاریخ مرگ و ماتم است این کهنه تقویم غم است

بی ترس دوزخ یا بهشت از زندگی باید نوشت...

 

 

چهارشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٩  توسط hanie  | پيام هاي ديگران ()

 

1984...

در هر طبقه ای در روبروی در آسانسور چهره ی غول آسا از دیوار به آدم خیره میشد.طوری تعبیه شده بود که وقتی شخصی حرکت می کرد،چشم ها اورا می پاییدند.زیر تصویر نوشته شده بود:

((ناظر کبیر تو را می پاید.)).....

در دوردست،هلیکوپتری تا فاصله ی سقف خانه ها پایین آمد سپس چرخی زد واز محل دور شد.هلیکوپتر پلیس گشتی بود که به خانه ی مردم سرک می کشید.با وجود این،گشتی ها مسئله نبودند.

مهم پلیس اندیشه بود.

.......

"وزارت حقیقت" با اخبارو سرگرمی وآموزش هنرهای زیبا سروکار داشت

"وزارت صلح" به امور جنگی می پرداخت

"وزارت عشق" مسئول برقراری نظم و قانون بود

"وزارت فراوانی" مسئولیت امور اقتصادی را بر عهده داشت

درواقع وزارت عشق وحشتناکترین وزارتخانه بود.هیچ پنجره ای در آن وجود نداشت.حتی از نیم کیلومتری آن محل نیز نمی شد رد شد.در خیابانهای اطراف آن نگهبانان گوریل چهره با اونیفورم سیاه و مسلح به باتون به گشت می پرداختند....

قسمتی از کتاب ١٩٨۴ نوشته ی جورج اورول

پیشنهاد می کنم این کتاب رو بخونید،برای تحمل کردن این روزا کمک می کنه.

سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩  توسط hanie  | پيام هاي ديگران ()

 

من اووومدم

هوررررا

به افتخار خودم که دوباره یکسال بعد اومدم اینجا!!!

می خوام دوباره راش بندازم

هرچی باشه اینجا اولین جایی بود که توش حرفای دلمو زدم...

پس منتظرم باشین

 

 

جمعه ۱٠ مهر ،۱۳۸۸  توسط hanie  | پيام هاي ديگران ()

 

دل تنگی

بعد از بکسال و یهک ماه دوباره بر گشتم اینجا. چقدر دلم تنگ شده بود چه روزایی رو من اینجا گذروندم چقدر همه چیز عوض شد دلم برا بچه ها هم تنگ شده دوستایی که اینجا پیداشون کردم امیدوارم از همهشون بتونم خبری بگیرم

شنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٧  توسط hanie  | پيام هاي ديگران ()

 

بازی...روزگار.....!

   چقدر پیچیده می شه

   چقدر سخت می شه

   چقدر پیچیدش می کنه

   چقدر سختش می کنه

   ....

   آرامش می خوام

   چقدر اینروزا گرونه

   یا بهتر بگم کمیاب...

   خستم...چرا آتش بس نمی گن؟

   دیگه قدرت جنگیدن باهات ندارم

   یه ذره منو ببین...

   می خوای تسلیم بشم

   تسلیم نابودی خودم......

پنجشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٦  توسط hanie  | پيام هاي ديگران ()

 

...شاید برای تو....

   نمی دونی....

   تو نمی دونی....نمیدونی.....

   من هنوز می ترسم....

   هنوز لحظه هام پرن از حرفای تو،پرن از گرمی نفس های تو،پرن از آغوش تو... 

   من هنوز...

   تو هیچی نمی دونی...

   شایدم همه چیو می دونی...

   نمی دونم...

 

یکشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٦  توسط hanie  | پيام هاي ديگران ()

 

 

   و امروز....

   و امروز ۹۴ روز است که می گذرد....

جمعه ۱ تیر ،۱۳۸٦  توسط hanie  | پيام هاي ديگران ()

 

 

  و چقدر آرامبخش ست،اون صدای خسته ات

  ومن چقدر هنوز محتاجم به شنیدنت

  و تو چه آسان اینگونه آرام می کنی من را

   تنها با نامیدنم

  و چقدر هنوز دوستم داری

  وچقدر هنوز دوست داشتنت را دوست دارم....

  و ای کاش این آرامش چند ساعتی بیشتر دوام داشت نه فقط به اندازه ی یک خواب شبانه...

  و ای کاش سرمای بیرونت اینگونه آزار دهنده نبود

  و ای کاش  آهوی کوچک  کمی  توان و تاب داشت

                                   و کاش برای همیشه این بی قراری دور می شد

سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦  توسط hanie  | پيام هاي ديگران ()

 

 

                                                       خنده هایم را مبین

                                                     کین جلوه های کاغذین

                                                  تلخ تر از زجه های ماتمست

                                                       نیست گر باور تو  را

                                                               یک نفس

                                                      شب پیش چشمانم بیا...

                  

شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦  توسط hanie  | پيام هاي ديگران ()

 




 

تقویم(۱)
زن ایرانی(۱)
جورج اورول(۱)
گیرشمن(۱)
تاریخ مرگ و ماتم(۱)
زن در ایران قبل از اسلام(۱)

 

hanie

 

همه ی خاطرات من....بهنام
پوشيده چه گویم..همينم که هستم......امير
آرامش طوفانی.............ليلا
آهو خانم.............آهو
فرياد درد.............مصطفی
گمشده ی ۲ حرفی.......ميلاد
سوشيانت
وايسين می خوام عکس يادگاری بگيرم...حميد
کافه،سيگار،سنگفرش.........مانی
تنگ غروب.........جواد
هفت قدم تا تو......تينا و اهورا
ترانه های سوخته.....محمد علی
وبلاگ صالح دانشور......عمران
معين عمران.......عمران
با عشق مردن.............حامد
چليپای سکوت.......احسان
دختر ايرونی
گپ دوستانه.........اميد
شعر حرف موسيقی.......پگاه
نازنين ترين............ايمان
دانلود فیلم

 

 

 

RSS 2.0